
اولین قصه را از اسکار وایلد که در کتاب کیمیاگر آمده نقل می کنم:
جوانک زیبایی که هر روز در آبگینه صورت خود را می دید و به تماشای زیبایی خود می نشست تا ...
تا که روزی محو زیبایی خود شد، در آب افتاد و غرق شد.
در آبگینه، گلی رویید به نام ... "نرگس"
بعد از مرگ نارسیس، به کنار آن آبگینه رسیدند که روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بود و اکنون جامی است لبریز از اشک های تلخ ...
فرشتگان پرسیدند: چرا اشک می ریزی ...؟
آبگینه گفت: برای نارسیس گریه می کنم.
گفتند: تعجبی ندارد، ما همه وقت در تمامی جنگل ها به دنبال آن آفریده زیباروی بودیم ولی ... فقط تو می توانستی، هر روز، در مقابل زیبایی او به سجده درآیی ...
آبگینه پرسید: نارسیس مگر زیبا هم بود؟
با تعجب جواب دادند: چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟
بر ساحل تو خم می شد
در آینه ات هر روز، نقش رخ خود می دید
آبگینه لحظه ای خاموش شد، پس آنگاه گفت:
برای نارسیس گریه می کنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم.
برای نارسیس گریه می کنم چون هربار که او بر ساحل من خم می شد،
در آیینه چشمانش، زیبایی خود را می دیدم.