
لحظه ها رحم ندارند.
تیر هر لحظه که می گذرد، لطمه ایست بر بدنم.
بار خدایا دل کندن سخت است.
روزی از پدربزرگم پرسیدم باید بروی؟
گفت باید بروم.
گفتم با تو انس گرفته ام
گفت باید دل ببُرّی
سرم را پایین انداختم تا اشکم را نبیند
سرم را بالا آورد، گفت از همین دقایق استفاده کن، فعلا که هستم
دقیقه ها به سرعت می گذشتند. با شتاب می رفتند.
نگاهم به او بود ولی فقط در این فکر که بعد از او چه کنم.
لعنت بر این شتابشان
حس غریبش امروز تکرار می شود
داستانش را از سر گرفته ام.
نمی دانم چرا از بر نمی شوم.
هنوز پای در گِلم.
گون از نسیم پرسید: به کجا چنین شتابان
یک ماه گذشت.
انگار همین دیروز بود.
"سلام رمضان.
سلام ای ماه خوبی ها.
اللّهم انّی اسئلک ...
شب های پر از نور
یا من فی علوه دنو یا من فی دنوه علو"
چه داستان غریبی
تمام شد