‏نمایش پست‌ها با برچسب دل کندن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دل کندن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

دو دختر



سلام


به مناسبت هفته دفاع مقدس، این داستان رو می زارم


پیشنهاد می کنم که چند بار بخونیدش.


دو نفر بودند. دو تا دختر که توی حوض خالی میدان شهید مطهری سنگر گرفته بودند. دور و برشان پر از نیرو بود اما نه خودی.


هیچ کاری نمی شد برایشان کرد. خرمشهر تقریبا افتاده بود دست عراقی ها. حلقه محاصره میدان مطهری تنگ تر می شد. رفتیم پشت بام یک ساختمان.


دو نفر بودند. دو تا دختر که راه عراقی ها را آن همه مدت سد کرده بودند. فشنگ هاشان هم تمام شده بود گویا. خون خونمان را می خورد. باید برایشان کاری می کردیم.


عراقی ها دیگر شلیک نمی کردند. می خواستند بگیرندشان، زنده. دیگر رسیده بودند به میدان که دو تا صدا آمد.


- تق ...


- تق ...


لوله های تفنگ را گرفته بودند سمت همدیگر. آنها دو نفر بودند. دو تا دختر که توی حوض خالی میدان مطهری دراز کشیده بودند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

از لحظات دل بریدن استفاده کن



لحظه ها رحم ندارند.


تیر هر لحظه که می گذرد، لطمه ایست بر بدنم.


بار خدایا دل کندن سخت است.


روزی از پدربزرگم پرسیدم باید بروی؟


گفت باید بروم.


گفتم با تو انس گرفته ام


گفت باید دل ببُرّی


سرم را پایین انداختم تا اشکم را نبیند


سرم را بالا آورد، گفت از همین دقایق استفاده کن، فعلا که هستم


دقیقه ها به سرعت می گذشتند. با شتاب می رفتند.


نگاهم به او بود ولی فقط در این فکر که بعد از او چه کنم.


لعنت بر این شتابشان


حس غریبش امروز تکرار می شود


داستانش را از سر گرفته ام.


نمی دانم چرا از بر نمی شوم.


هنوز پای در گِلم.


گون از نسیم پرسید: به کجا چنین شتابان


یک ماه گذشت.


انگار همین دیروز بود.


"سلام رمضان.


سلام ای ماه خوبی ها.


اللّهم انّی اسئلک ...


شب های پر از نور


یا من فی علوه دنو یا من فی دنوه علو"


چه داستان غریبی


تمام شد