
این داستان رو همتون شنیدید:
یه بار یه خرگوشه با یه لاک پشته قرار مسابقه می زاره.
با همه کار ندارم، خود خرگوشه هی لاک پشتو مسخره می کرد.
روز مسابقه رسید. مسابقه شروع شد. لاک پشت با آرامش، آهسته و پیوسته به راهش ادامه داد.
خرگوشه هی تند می کرد، هی کند می کرد.
نمی دونم، شاید خرگوشه هر بار که تند می رفت، عزمش رو جزم می کرد که تا آخر بره، بره و راحت بشه. ولی باز دنیا هی یه جذابیتی جلو پاش میزاشت. حالی برای ادامه کار نداشت.
من به آخرش کار دارم.
حس خرگوش بودن، بعد از برد لاک پشت خیلی بده. خیلی سنگینه.
نه به خاطر اینکه از لاک پشت عقب افتادی (التبه این هست) ولی این که از فرصت ها به خوبی استفاده نکردی خیلی بده. این که می تونستی برنده بشی ولی اشتباهای خودت باعث شد که مفتضحانه ببازی.
بلاگ آپ کردن من هم شده خودش یه داستان. خیلی از حرفا بهانست، ولی فکر می کنم همه از حال و روز من خبر دارید. تقریبا تهران نیستم. من سعی می کنم که این قرار رو بزارم: هر وقت تهران بودم، یه داستان بزارم تو وبلاگ. باز هم عذرخواهی از بابت تاخیرها!